خرید بک لینک

باید استعفا داد !
گاهی از رابطهای که ارزشت حفظ نمیشه !
گاهی از جمعی که آدماش هممسیرت نیستن !
گاهی از رشتهای که براش ساخته نشدی !
گاهی از شغلی که قلبت براش نمیزنه !
خوبیِ زندگی اینه هرجا که اشتباه بری میتونی استعفا بدی !
گاهی باید استعفا بدی تا با حالِ بهتری به زندگی ادامه بدی !

برچسب: نویسنده: شیوا فراهانی تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1402 ساعت: 14:12

• آنتونی رابینز میگه اگه میخواهید در شخصیتتون انقلابی ایجاد بشه، این 7 حرکت رو انجام بدین :1- به جای موزیک، پادکست گوش بدین.2- به جای سریال دیدن، فیلم آموزشی ببینین.3- به جای لذت افراطی، یاد بگیرین.4- به جای تنبلی، سختی رو جایگزین کنین.5- به جای شبکه های اجتماعی، کتاب بخونین.6- به جای سرگرمی، روی شخصیتتون کار کنین.7- به جای خواسته کوتاه مدت، اهداف بلند مدت داشته باشین.حرف دل ثبت می کنم تا یادم بمونه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا فراهانی تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1402 ساعت: 14:12

▪️از اول عشق عمیقی به سردار داشتم. اما این عشق بعد از آشنایی نزدیک با سردار قوت گرفت. ما بیست و دو نفر بودیم به نام «کابوس داعش» که همه شهید شدند و فقط دو نفر ماندیم. در دورههای آموزشی، بعضیها ما را مسخره میکردند. میگفتند «عشق خالکوبیها». خب تن من با تختهسیاه فرقی ندارد؛ آنقدر که از خالکوبی پر است.ساعد دست راستش را نشانم میدهد که نوشته: «یا زینب کبری».ادامه میدهد: «من و دوستانم خیلی ناراحت میشدیم. شعری هست با این مضمون که در این ره دادن سر نه عجب، داشتن سر عجب است. ما اینطور بودیم، اما به خاطر خالکوبی مسخرهمان میکردند. تا اینکه سردار را برای اولین بار دیدیم.▪️حاجی برایم آب سردی در لیوان ریخت و پرسید چرا برافروختهای؟ گفتم: «به ما میگوید عشق خالکوبی.» حاجقاسم پیشانی همهمان را بوسید و گفت: «به امام حسین قسم شماها زندگی منید. آدمهایی مثل شما، دعایشان زودتر بالا میرود.» تسلط حاجقاسم فقط بر نیروهای تحتفرمانش نبود، بر دلها بود. واقعا دلها را جادو میکرد. امسال همۀ لباسهای همراهم با نشان حاجقاسم است؛ چون دیوانهوار عاشقش هستم و هنوز برایم زنده است. هرکجا که به مشکلی بر میخورم، با او درمیان میگذارم و تابهحال نشده جوابم را ندهد.»پرسیدم: «فکرش را میکردید یک روز بدون حاجقاسم قدم در این راه بگذارید؟»بیدرنگ گفت: «هرگز. شهادت حاجی چنان شوکی به من وارد کرد که تا سه ماه، یک طرف بدنم فلج بود. حالا هم نمیتوان فراموشش کرد. در همین سفر من از جادهای میروم که تماما خاکی است. زمان جنگ ایران و عراق، بعثیها اگر آنجا کسی را میگرفتند، گردنش را میزدند. حالا چی؟▪️ابرقدرتهای دنیا میخواستند که اینطور نباشد اما شد. کمتر از معجزه نیست. ما این امنیت را مدیون قاسم سلیمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا فراهانی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1402 ساعت: 19:20

بعضی وقت ها انتظار کشیدن اشتباهه انتظار اینکه معجزه بشه انتظار ... ت م مهم نبود مهم نیست مهم نخواهد بود

برچسب: نویسنده: شیوا فراهانی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1402 ساعت: 19:20

به آدما فرصت نده که با اعصابت بازی کنن ...عزیزترین فرد زندگیت هم اگه رو اعصابت بود سکوت کن و ازش فاصله بگیر !

خانواده ، عشق ، دوست ...

هر کسی که روزاتو منفی کرد با یه خداحافظی خوشحالش کن !

میخوام بهترین جمله ای که امروز شنیدم رو بهتون بگم :

" سلامت روان شما از روابط مهمتره

برچسب: نویسنده: شیوا فراهانی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1402 ساعت: 3:00

آدم میرود
اما بخش مهمی از او جایی جا میماند
در اتاق کودکی ، زیر درختانی ، یا در چشمهای عابری
آدم نمیداند چه گم کرده است!
همیشه بخشی از او نیست..

برچسب: نویسنده: شیوا فراهانی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1402 ساعت: 3:00

تا حالا N تا آدم بهم گفتن چقدر طرز فکرت قشنگه ...همون آدما آخرش با من بحثشون میشد سر اینکه چرا مثل اونا فکر نمیکنم !میخوام بگم نه روی تعریفای آدما و نه روی تخریباشون خیلی حساب نکن ...ببین با خودت چند چندی ، ببین خودت از خودت حالت بهم میخوره یا حالت با خودت خوبه !اگه خوبه بدون همینی که هستی خوبه ...فقط یادت باشه قاطی هر کاری که میشی سعی کن به کسی آسیب نزنی !چون اگه آسیب بزنی هیچ جوره منطقی نیست که حالت با خودت خوب باشه ...در واقع باید حالت از خودت بهم بخوره ! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا فراهانی تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1402 ساعت: 14:56

من خیلی جاها نیاز داشتم یکی بگه : " کمک نمیخوای؟!"هیچ کس نبود ، خودم درستش کردم !خیلی جاها نیاز داشتم یکی بگه : " میخوای حرف بزنیم ؟! "هیچ کس نبود ، گریه شد حرفام...خیلی جاها نیاز داشتم یکی بگه : " بریم یه چرخی بزنیم ؟! "هیچ کس نبود ، با خودم چرخیدمخیلی جاها نیاز داشتم یکی بگه : " این پولو بذار جیبت تا انقدر سخت نگذره بهت ... "هیچ کس نبود ، تلاش کردم !خیلی نیاز داشتم یکی بگه : " فدا سرت ، شده دیگه ... "هیچ کس نبود ، خود خوری کردم ...خیلی جاها نیاز داشتم یکی دلسوزانه راه نشونم بده !هیچ کس نبود ، اشتباه کردم و زمین خوردم ...من خیلی جاها به خیلی چیزا نیاز داشتم و نبود !دیگه نیازم به کسی نیست ، ترسم از تنهایی ریخته ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا فراهانی تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1402 ساعت: 14:56

یاد میگیری سخت و محکم باشی و احساس را از چرخهی زندگیات، خارج کنی؛وقتی بارها زیرِ رگبار مشکلات و مصیبتها و لابهلای سختترین ثانیهها، در حالی که عمیقا کم آوردهای؛ به اطرافت نگاه میکنی و میبینی که بیپناهی و هیچکس را کنارِ خودت نداری!آنوقت است که با خیالِ راحت، بیخیالِ خواستنِ آنهایی میشوی که در سختترین روزهای زندگیات، تو را ندیدند و حتی صدای فروپاشیات را نشنیدند!اجازه میدهی آدمهای رفته، فراموش شوند و بعد از آن، حفرههای خالیِ قلبت و جای خالیِ آدمها را با ضمادِ منطق، پر میکنی...از یک جایی به بعد، بزرگ میشوی،آنقدر که دیگر بودن یا نبودنِ آدمها برایت فرقی نمیکند... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا فراهانی تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1402 ساعت: 14:56

یه قسمتی از من درد میکنه ...

که براش تصویری ندارم ، مکانی ندارم ، حالتی ندارم ، اسمی ندارم ، توضیحی ندارم !

فقط می تونم بگم یه بخشی از من درد میکنه...

برچسب: نویسنده: شیوا فراهانی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 23:57

غریبه ها که هیچ… دوستان هم گاهی به اندازه ی دو سه خط بیشتر، حوصله ات را نداند

برچسب: نویسنده: شیوا فراهانی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 23:57

خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینستیک روز تحمل نکنم طاقتم اینستبر خنجر الماس نهادم ز تو پهلوآسوده دلا بین که ز تو راحتم اینستجایی که بود خاک به سد عزت سرمهبیقدر تر از خاک رهم، عزتم اینستبا خاک من آمیخته خونابهٔ حسرتزین آب سرشتند مرا ، طینتم اینستمیلم همه جاییست که خواری همه آنجاستبا خصلت ذاتی چه کنم فطرتم اینستوحشی نرود از در جانان به سد آزاردر اصل چنین آمدهام ، خصلتم اینست مهدی جهانی: بخواب دنیا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا فراهانی تاريخ: دوشنبه 1 اسفند 1401 ساعت: 19:05

دلتنگی درست مثل شلیک یک گلوله به دست و پاست به قلبت شلیک نمیشه تو رو نمی کشه اما زیستت رو مختل می کنه حدیث دل : اعتراف سون

برچسب: نویسنده: شیوا فراهانی تاريخ: پنجشنبه 13 بهمن 1401 ساعت: 12:35

عزیزم از خدا خواستم همه شریانهای وجودم را و همهی مویرگهایم را مملو از عشق به خودش کند . وجودم را لبریز از عشق خودش کند. این راه را انتخاب نکردم که آدم بکشم، تو میدانی من قادر به دیدن بریدن سر مرغی هم نیستم. من اگر سلاح به دست گرفتهام برای ایستادن در مقابل آدمکشان است نه برای آدم کشتن. خود را سرباز در خانه هر مسلمانی می بینم که در معرض خطر است و دوست دارم خداوند این قدرت را به من بدهد که بتوانم از تمام مظلومان عالم دفاع کنم. نه برای اسلام عزیز جان بدهم که جانم قابل آن را ندارد، نه برای شیعهی مظلوم که ناقابلتر از آنم، نه نه... بلکه برای آن طفل وحشتزده بیپناهی که هیچ ملجأیی برایش نیست، برای آن زن بچهبهسینه چسبانده هراسان و برای آن آواره در حال فرار و تعقیب، که خطی خون پشت سر خود بر جای گذاشته است می جنگم.عزیزم من متعلق به آن سپاهی هستم که نمی خوابد و نباید بخوابد. تا دیگران در آرامش بخوابند. بگذار آرامش من فدای آرامش آنان بشود و بخوابند. دختر عزیزم شما در خانه من در امان و با عزت و افتخار زندگی می کنید. چه کنم برای آن دختر بی پناهی که هیچ فریادرسی ندارد و آن طفل گریان که هیچ چیز... که هیچ چیز ندارد و همه چیز خود را از دست داده است. پس شما مرا نذر خود کنید و به او واگذار نمایید. بگذارید بروم، بروم و بروم. چگونه می توانم بمانم در حالی که همه قافله من رفته است و من جا ماندهام.دخترم خیلی خستهام. سی سال است که نخوابیدهام اما دیگر نمی خواهم بخوابم. من در چشمان خود نمک می ریزم که پلکهایم جرأت بر هم آمدن نداشته باشــد تا نکند در غفلت من آن طفل بیپناه را سر ببرند. وقتی فکر می کنم آن دختر هراسان تویی، نرجس اســت، زینب است و آن نوجوان و جوان در مسلخ خوابانده که در حال سربریدهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا فراهانی تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 13:28

هیچوقت ﺑﻪ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﻋﺎﺩﺕ نمیکنم. ﭼﻘﺪر ﺧﻮﺏ بود ﺍﮔر ﺁﻏﻮﺵ مهربانت را ﺩﺍﺷﺘﻢ. هنوز هم هرجا نامت را میشنوم؛ به لرزه میافتم. هرجا مادری را با فرزندش میبینم؛ زیر لب میگویم: من هم روزی مادر داشتم. من هم روزی گرمای وجودش را داشتم. کاش میدانستی که این روزها بیشتر از گذشته به وجودت احتیاج دارم… اما میدانم تو هنوز هم پیش خدا واسطه حل مشکلات من هستی.این اطمینان را از آرامش قلبم دارمروزت مبارک بهترینم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا فراهانی تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 13:28

صفحه بندی