خرید بک لینک

▪️از اول عشق عمیقی به سردار داشتم. اما این عشق بعد از آشنایی نزدیک با سردار قوت گرفت. ما بیست و دو نفر بودیم به نام «کابوس داعش» که همه شهید شدند و فقط دو نفر ماندیم. در دورههای آموزشی، بعضیها ما را مسخره میکردند. میگفتند «عشق خالکوبیها». خب تن من با تختهسیاه فرقی ندارد؛ آنقدر که از خالکوبی پر است.
ساعد دست راستش را نشانم میدهد که نوشته: «یا زینب کبری».
ادامه میدهد: «من و دوستانم خیلی ناراحت میشدیم. شعری هست با این مضمون که در این ره دادن سر نه عجب، داشتن سر عجب است. ما اینطور بودیم، اما به خاطر خالکوبی مسخرهمان میکردند. تا اینکه سردار را برای اولین بار دیدیم.

▪️حاجی برایم آب سردی در لیوان ریخت و پرسید چرا برافروختهای؟ گفتم: «به ما میگوید عشق خالکوبی.» حاجقاسم پیشانی همهمان را بوسید و گفت: «به امام حسین قسم شماها زندگی منید. آدمهایی مثل شما، دعایشان زودتر بالا میرود.» تسلط حاجقاسم فقط بر نیروهای تحتفرمانش نبود، بر دلها بود. واقعا دلها را جادو میکرد. امسال همۀ لباسهای همراهم با نشان حاجقاسم است؛ چون دیوانهوار عاشقش هستم و هنوز برایم زنده است. هرکجا که به مشکلی بر میخورم، با او درمیان میگذارم و تابهحال نشده جوابم را ندهد.»
پرسیدم: «فکرش را میکردید یک روز بدون حاجقاسم قدم در این راه بگذارید؟»
بیدرنگ گفت: «هرگز. شهادت حاجی چنان شوکی به من وارد کرد که تا سه ماه، یک طرف بدنم فلج بود. حالا هم نمیتوان فراموشش کرد. در همین سفر من از جادهای میروم که تماما خاکی است. زمان جنگ ایران و عراق، بعثیها اگر آنجا کسی را میگرفتند، گردنش را میزدند. حالا چی؟

▪️ابرقدرتهای دنیا میخواستند که اینطور نباشد اما شد. کمتر از معجزه نیست. ما این امنیت را مدیون قاسم سلیمانی هستیم؛ قبل از شهادت، مدیون خودش و بعد از آن مدیون خونش.»
سرش را بلند کرد. در نگاهش چیزی بود که تا عمق جانم را شکافت. جایمان عوض شد. پرسید: «دختر شهیدی؟»
بغضِ منتظرم اشک شد. مگر من دختر حاجقاسم نیستم؟

برچسب: نویسنده: شیوا فراهانی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1402 ساعت: 19:20

صفحه بندی