دلم تنگ است برای یک لحظه بی ریا دلخوشی , یک جرعه شادی خالص , و یک نوازش ساده و یک همدردی صمیمانه
دلم لبریز از حسرت های ناگفته است حسرت هایی که فکر کردن هم به آنها ازارت می دهد
دلم لبریز است از ای کاش ها ای کاش کاش مادر بود...
ای کاش فراوانی نعمت بود , ای کاش طعم خالص محبت چاشنی هر روز زندگیمان بود و هزاران ای کاش دیگر .
بی گمان انسان به دنیا آمده است رنج ببیند با رنج زندگی کند و رنجهای زندگی دیگران را به نظاره بنشیند و آنگاه با لبخند و چشمانی پر امید از میان این کوره راهها مسیرش را به سوی اینده بیابد و ببیند چگونه عمر گران می گذرد و موهایش به سپیدی می نشیند و آرزوهایش چگونه به تاراج می رود
و آنگاه بیندیشد چگونه رسیدن به دلخوشی های کوچک و صحت و سلامت خودش و خانواده اش منتهای همه آن آرزوهای دور و داز است
به کجا می رویم مسیری که انتهایش را نمی دانیم , نمی دانیم آن دنیا هم مسیرش رنج و عذاب است یا نه چیزیست فرای تصورات ما
این روزها را می گذرانم گذراندنی از جنس بی دردی! که اگر غیر از آن بود بی گمان از هجوم این افکار دیوانه می گشتیم