خرید بک لینک

قبول!تو از من خیلی عاشق تری،خیلی پاک تر،با صفا تر.اصلا همه "خیلی ها" مال توست و فقط یکی سهم من:اویس!من از تو خیلی غریب ترم!

 .گفتند:"او کجا باشد؟". گفت:"به قرن" گفتند:"او تو را دیده است؟"گفت:"به دیده ظاهر نه."گفتند:"عجب!چنین عاشق تو به خدمت تو نشتافته؟"

 .در چیزی شبیه هستیم:فاصله. درد مشترک! از "قرن" تو تا او. از"قرن"من تا او. فاصله! فرقی مگر میکند؟برای تو از جنس مکان.برای من از جنس زمان.راه دور بودخیلی.چندین بادیه.پر از عشق شده بودی.پر.گفتی:"بروم!شاید از دورها بشود او را ببینم!"

 .چون به مدینه رسید خواجه ی انبیا به سفری بیرون رفته بود.صحابه گفتند:"بمان". گفت:"مادرم مرا فرموده نیمی از روز بیشتر نمانم!"پس بسیار گریست و آنگاه بازگشت.

 

.تو رسیدی،رفته بود سفر.من رسیدم،رفته بود سفر.تو ندیدیش.من ندیدمش. و ما فقط تا همین جا همسفر بودیم.

 

.تو رسیدی،رویش نبود،بویش بود. او را نفس کشیدی.نفس کشیدی.من رسیدم.نه رویش بود نه بویش!نه هیچ چیز دیگری برای قناعت!

 .تو رسیدی،حنانه بود برای سر درهم گذاشتن.بر فقدان شانه هایش گریستن.من رسیدم،حنانه سنگ شده بود.نامی فقط. و صدای ناله حتی از اعماقش نمی آمد.

 .تو رسیدی،ستون ها تنه ی نخل بودند.نخل ها،بوی دست می دادند.تو در آغوش کشیدیشان.من آغوش گشودم.لب گذاشتم.سرد بود.ستون سنگی سرد بود و گرمای دست ها در مرمر منجمد،مرده بود.معماری مدرن!هندسه عشق رفته بود.ما فقط تا همین جا همسفر بودیم.بعد از این داستان من است.تو نیستی.تو با سهمت برگشته ای به خیمه ات.من!

 .گفتم:"سهم من؟"گفتند:"فقط قال رسول الله"! موریانه شدم.افتادم به جان کاغذها.در به در پی او.سعی کردم.نفهمیدم.وقتی خیلی دور باشی همین می شود دیگر.زبانت هم!یکی باید می بود.یکی در این میان.بین من و او.یک دست.دست سوم.دست مرا یکی باید می رساند و کجا بود آن دست؟من ته چاه بودم،قبول! او بالا بود.فقط اگر یک ریسمان و کجا بود آن ریسمان؟من تنها بودم.خیلی تنها!

حدیث دل : ساعاتی که به خواندن از اویس گذشت برایم لذت بخش بود نام کتاب اویس قرنی محمدرضا یکتایی 

متن بالا از این کتاب نیست 

برچسب: نویسنده: شیوا فراهانی تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت: 20:50

صفحه بندی